و اين تنها گناهم بود
شب ، تنها ترين تصوير در چشمان سردت
و شب ، آينه اى از انتظار و بى تو بودن
و نگاهم ، انگار ، با نگاه آشنايت
امشب ،
در آميخته چون نور با تاريك ترين لحظه شب
و در آن لحظه كه تاريكى شب جان مى داد
و صبح با قدم هايى نرم
درون ظلمت شب راه مى يافت
در سپيده دم يادت ، من ،
اميد به روشنى چشم تو بستم اما
شب همچنان پا برجا
درون جاده چشمان تو مى تاخت
و من نالان و سر گردان
با مشتى از آرزوهاى بى سامان
با ناله هاى تلخ باد،سرود سرد بى تو بودن را سرودم

درآ ن لحظه كه چشمانت سياهى را به چشمانم نشان مى داد
صداى باد در گوش من مى خواند :
در اين ظلمت تو نابودى
بسان سايه اى در قعر چاهى تنگ
در اين بن بست تقديرت
در اين لحظه كه جز شب چيز ديگر نيست
تو نابودى
خيالش را بكُش در ياد خود اينك
دلت را خوش نكن بر گرمى دستش
چرا چون او هميشه مثل شب سرد است
اگر ماندى در اين ظلمت
تو نابودى تو نابودى

و من رفتم
و تنها اين گناهم بود:
كه در قلب شبى تاريك ،پى يك روشنى بودم
به جاى ظلمت و ترديد ، سپيدى را درون چشم تو ديدم

ومن رفتم
و اين تنها گناهم
بود....

 

 

دلم نمى خواست به اين زوديا وبلاگمو ببندم اما ديگه انگيزه اى ندارم

خواستم تو دنياى مجازى از واقعيتا بگم نمى دونم تا چه حد موفق بودم.اصلا بودم؟

دلم براى همتون تنگ ميشه.اميدوارم هر جا كه هستين شاد و سلامت و خوشبخت باشين.

جا داره از تمام كسايى كه تا به امروز به دلتنگيم سر زدن و منو تنها نذاشتن تشكر بكنم

اول از همه از شيوا بهترين دوستم كه با هم وبلاگ ساختيم.يادش به خير چه روزايى بود.

بعدش حسين يار قديمى وبلاگ.حسين جون اگه رفتى حرم امام رضا برام دعا كن.كاش امام رضا هممونو بطلبه.

غريب كه از هر اشنايى اشنا تر بود و يه جورايى هم مثل من خسته از زندگى بود اميدوارم مشكلاتش حل بشه.

داداشى گلم حسين،گرچه من داداش ندارم اما داش حسين رو مثل يه داداش براى خودم دونستم.ببخش اگه نتونستم اين دم اخرى بخندم و خواستتو به جا بيارم اخه وبلاگ من جايى براى خنده نداشت.

داداشى بدون اون سر دنيا هم كه باشى به يادتم.

مهران عزيزكه مسلمون نبود اما خيلى بهتر از مسلمونا خدارو ميشناخت.خيلى بهم لطف داشت.(راستى مهران هنوزم مطلب امتحان زندگى همون سرسره بازى اشكا رو دوست دارى؟هنوزم فكر مى كنى هيچ مطلبى به پاىاون نميرسه؟)

احمد بچه جنوبى، خونگرم و مهربون. من هميشه ارادت خاصى به جنوبيا داشتم.ببخش اگه نتونستم سر قولم بمونم ممنون از لطفى كه هميشه بهم داشتى اميدوارم مشكلات تو هم حل بشه. توكل به خدا.

برديا كه وبلاگش حرف نداشت اما كلى حرف توش بود.يه جورايى وبش خاص بود.

سارا(دختر مهربون)كه واقعا هم مهربون بود.بابت كامنتاى قشنگت يه دنيا ممنون.

زيباى عزيزو دوست داشتنى.خداييش دختر باحالى بود.

احسان و امين عزيز،همراهاى هميشگى وبلاگ. نفرات اولى كه هميشه به دلتنگيم

 سر مى زدن.از شما هم ممنونم.

سارا و سحر دو خواهر عزيز. وبلاگ غربت من، كه تو غربت هم مارو از ياد نبردن.

ايليا،ايرج،على(عاشق تنها)،مهتا،پارميس،يافا،عماد،محمد و سحر،على،بهزاد،اقاى صارمى،

محسن تو هم خيلى دير اومدى دارم ميبندمش شرمنده ديگه ياهو هم نميتونم بيام.

ومحمد همونى كه يه دنيا بود برام اما با همه ى دنيا فرق داشت.يه مرهم بود رو زخماى زندگيم،يه دلخوشى بود براى دلتنگيام،يه اميد بود براى غمهاى هميشگيم.

خداحافظ همين حالا،همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطى كه بفهمى تر شده چشمام.

خداحافظ.

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:35 توسط ..:: غم ::..

كوچه اى خاموش

برگهاى زرد

همنشين شاخه هاى سست پاييزى

خفته در خاكستريهاى شبى مرموز

بوته ها اماده ى شيون

ترس و تنهايى ميان سر نوشت برگها و دستهاى من

كوچه در غوغاى باد مست

در سقوط برگها رازيست

اه اى سبزينه ی مغرور

برگ اخر را به من بسپار

اخرين برگى كه مى افتد

نقطه ى پايان اين بازيست…




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:9 توسط ..:: غم ::..

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زشتی و زیبایی به روی یکدگر وارونه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش اندم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و اسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان تسبیح را صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز افرین را کو به کو اواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

 سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نا بجایی

ناز بر یک نارواخواری می فروشدگردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

و گرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:53 توسط ..:: غم ::..

نمی دانم دلتنگی هایم را با کدام واژه به تصویر بکشم،دلتنگی های شبانه ام را به دست کدام باد بسپارم،ایا بادی هست برای دلتنگی های وقت و بی وقت این دل خسته…؟ نمی دانم!

من پر از دردم…پر از سردی…پر از تنهایی…پر از دلتنگی…این روزها تنهاییم را بیشتر دوست دارم زیرا هر لحظه اش با تو بودن را برایم یاداور می شود.خوب می دانم که در یکی از همین روزها که پر از دلتنگی و بهانه هستم پر خواهم کشید.در همین روزهایی که صبح تا شبش به امید یک ذره تغییر می دوم و فقط می بینم که جز دلتنگی چیز دیگری نیست یکی از همین روزها که دلم بیشتر از هر وقتی بهانه ات را می گیرد و من بی توجه به بهانه های دلم به زندگی کردن ادامه می دهم در همین روزهایی که اسمانش سیاه تر از همیشه و زندگی در ان مرده در همین روزهایی که خودم را گم کردم و نمی دانم کیستم؟دیگر چه فرقی می کند من چه باشم من شاید همان بی رنگ بی نامم یا همان سطر سیاه از صفحه ی مرگم شاید ان نقطه پستی که جا مانده از ان واژه های بی نام و نشان…! فرقی ندارد…!

تو نیستی و من در این هوای مه الود به دنبال چه می گردم نمی دانم؟یکی از همین روزها می روم به جایی که سکوت باشد و دیگر هیچ چیزی نباشد.جایی که مردن خود زندگی باشد…




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:33 توسط ..:: غم ::..

غروب جمعه پاييز مى آيد
هزاران برگ پاييزى
لباس زرد خود بر تن
به زير گامهاى عابرى خسته
خزان و خشکى خود را به نجوا باز مى گويند
غروب جمعه پاييز و چشمانى که تا باريدنش
تنها به قدر يک بهانه فاصله باقيست
يکى آمد کليد قفل لب هاى مرا آهسته بر دارد
ولى من
اين سکوتم
آخرين سرمايه ام را
با کسي قسمت نخواهم کرد
به تنهايى قسم
دلتنگ دلتنگم
ميان آسمان دلگرفته با دل تنگم
فقط يک پنجره راه است
غروب و جمعه و پاييز!!!
عجب ترکيب دلتنگي

ولي من خسته ام از حس تنها يى
مرا با غم حسابى نيست
مرا با غصه کارى نيست

کنون يک پنجره تا آسمان باز است
تن عريان کوچه همچنان خشک است
هزاران برگ پاييزى به خشکى گوشه ى ديوار مى لغزند
هزاران شکر، انسانم
نه برگى خشک در دستان باد سرد پاييزى
غروب جمعه ى پاييز و اميدم به فردايى که مى آيد....

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:21 توسط ..:: غم ::..

 

 

دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خويش

بر سر جاده ي هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم

 

و در این تنهایی ، به دلم می گویم:

 

که تو بر می گردی

 

جان من می سوزد ، از حقیقت آری

 

که تو دیگر هرگز

 

نزد من باز نخواهی آمد

 

در وجودم دیگر ،شوق و امیدی نيست

 

خنده ام می گرید که چرا این همه سهل

 

باورم شد که تو میگفتی :

 

"دوستت می دارم"

 

با دلی پر غصه ،

 

به تمنای محالی که تو بر می گردی

 

منتظر خواهم ماند

 

و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی

 

یادگاری به سر سینه من،

 

بنویس

 

"شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 6:0 توسط ..:: غم ::..

دلم تنگ است، دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد --- تا به كي آخر چنين ديوانگي

می دانم که غروب آتشینِ عمر فرا رسیده است...


غروبِ لحظه های آبی من


غروب روزهای خوش شادی ها و سرخوشی های کودکی، هرچند به کوتاهی یک

 نفس...


می دانم که غروب، تلالو سرخش را تنها برای اندوه بی پایان ِمن آشکار کرده


غروبی که سرشار از ناگفته هاست...


آه زندگی، تو چیستی که اینگونه مرا در خود می فشاری؟


چیستی که مرا آرام رها نمی کنی؟


چقدر دلم برای باغ بی خیالی کودکی تنگ است


چقدر دلم میخواهد که در غروب ابدی گم شوم...


اما دیگر حتی تک ستاره ای هم بر خلوت ماهتابِ من نمی گذرد


آه این دردها این دردها ناگفتی اند و مرا رها نمی کنند


آه این ظرفها شکستنی اند


ظرف بودنِ من شکستنی ست...


چه آرام است آن که نمی اندیشد


چه آسوده است آن که نمی بیند


می دانم که غروب آتشینِ من فرا رسیده است...


کسی غربتِ مرا به جانب زادگاه آشنایی می شناسد؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 6:52 توسط ..:: غم ::..




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 6:19 توسط ..:: غم ::..

  

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

وسعت تنهاييم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نكرد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 6:15 توسط ..:: غم ::..

التماس دعا

 

سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند

التماسی سرد وجودم را آتش می افکند

به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم

چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود

عجب!

خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد

شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم

و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم

همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم

تنها به جرم محبت؟؟!!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 6:6 توسط ..:: غم ::..

به دیدارم بیا...در این تنهایی تنها و تاریک، خدا مانند...دلم تنگ است... بیا ای روشنی،ای روشن تر از لبخند... شبم را روز کن زير سر پوش سیاهی ها... دلم تنگ است...بیا بنگر،چه غمگین وغریبانه... در این ایوان سر پوشیده واین تالاب مالامال... دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها... و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی ... شب افتاده است ومن تنها و تاریکم... و در ایوان تالاب من ، دیریست ... در خوابند...پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی... بیا ای مهربان من... بیا ای یاد تنهایی...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:13 توسط ..:: غم ::..

  



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:47 توسط ..:: غم ::..

 من فرشته ای بودم که چشمهای معصوم شیشه ای را خودم شکستم

 

وبال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم!

 

میخواستم با چشم ها و پاهای ادم ها خوشبختی را درد را گناه را مزه کنم!

 

وحالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو میشود

 

هر چه میگذرد لبخند تو نزدیک تر میشود

 

و زمان برای محو کردن ان حریف کوچکی ست چه زنده بود!

 

شفاف واقعی ..... یعنی باور کنم حقیقی نبود؟

 

تو بازنده ای زندگی ومن ان فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد

 

نه به اسمان های ابی ات نه به هوای تازه ات نه به صبح

 

وشادی های تو خالی ات و غم هایت دیگر مرا به هر چه خواهی

 

بفریب الا به عشق! كه براي چنين فريبي ديگر بزرگ شده ام

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 6:14 توسط ..:: غم ::..

من نشانی از تو ندارم...

 

اما نشانی ام را برای تو می نویسم

 

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار

 

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

 

کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده وکنار

 

مرداب ارزوهای رنگی ام...

 

در کلبه را باز کن...

 

به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن...

 

مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است

 

پشت دیوار دردهایم نشسته ام...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6:33 توسط ..:: غم ::..

ایینه پرسید که چرا دیر کرده است...

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است...

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است...

گفتم امروز هوا سرد بوده است...

شاید موعد قرار تغییر کرده است...

خندید به سادگیم ایینه و گفت...

احساس پاک تو را زنجیر کرده است...

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی...

گفت خوابی؟ سالها دیر کرده است...

در ایینه به خود نگاه می کنم...

اه عشق تو عجیب مرا پیر کرده است...

راست گفت ایینه که منتظر نباش...

او برای همیشه دیر کرده است...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 5:26 توسط ..:: غم ::..

غم

ای زیبای وحشی

                         در دلم پا نه

تو را من سخت محتاجم

                              در این تنهایی مبهم

               که جز از تو

                              سراغم نیست




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 5:15 توسط ..:: غم ::..

                     

فریادها مرده اند....

                               سکوت جاریست....

                      تنهایی...

                                         حاکم سرزمین بی کسی... 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:32 توسط ..:: غم ::..

 

سالهاست

در کنار جاده های سختی

از شکوفه های بی شمار خنده های من

قسمتی به هر کسی رسیده است

پس چرا

هیچ کس شریک گریه های من نمی شود؟

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:0 توسط ..:: غم ::..

 

به من می گفت انقدر دوستت دارم که برایت می میرم

باورم نشد فقط یک امتحان ساده

به او گفتم : بمیر

سالهاست در تنهایی پژمرده ام

کاش امتحانش نکرده بودم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:54 توسط ..:: غم ::..

 

((تقدیم به کسی که اندازه ی همه غمهام دوسش دارم))

 

من از بی کسیهای بی انتها

                                          میان حریقی ز هزیان وتب

به دنبال دستی پر از سادگی

                                       تو را یافتم در نفسهای شب

برای عبور از دل بی کسی

                                   شدی تکیه گاهم شدی مرهمم

تو را خواستم شک نکردم به عشق

                                      اگر چه پر از ایه های غمم

غریبی مکن با من شب زده

                                         مرا با خودت تا به رویا ببر

کمک کن که بگذارم این بغض را

                                         کنارت برای ابد پشت سر

زمانی که غمگین ترین می شوم

                                        پر از بی پناهی شبیه غروب

برایم تویی فرصت زندگی

                                          تویی بهترین فصل یلدای خوب

برای بریده نفسهای من

                                         برای قدمهای لرزان من

 تویی فاتح مرز دلواپسی

                                        تویی حرف اغاز و پایان من             

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:46 توسط ..:: غم ::..

 

زیباترین چیزها زیباترین تصویری که در زندگانیم دیم

                                                    نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زیباترین سخنی که شنیدم

                                                    سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم

                                                     گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم

                                                   حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم

                                                لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم

                                               محبت تو بود

زیباترین تنهاییم

                                                گریه برای تو بود

                          

                          زیباترین اعتراضم

                        

                ((عشق تو بود))              

                             

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:53 توسط ..:: غم ::..

وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه میخواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:

((بر شانه های تو))

بر شانه های تو میشد اگر سری بگذارم وین بغض درد را

از تنگنای سینه برارم به های های

ان جان پناه مهر شاید که میتوانست

از بار این مصیبت سنگین اسوده ام کند 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10 توسط ..:: غم ::..